سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

ماه فقط مال من نبود

همیشه باید کسی باشد

همیشه باید کسی باشد
تا بغض‌هایت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد
باید کسی باشد ... ...
که وقتی صدایت لرزید بفهمد
که اگر سکوت کردی، بفهمد ...
کسی باشد که اگر بهانه‌گیر شدی بفهمد
کسی باشد که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن بفهمد
به توجهش احتیاج داری
بفهمد که درد داری که زندگی درد دارد که دلگیری
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است
بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران

برایِ بوسیدنش برایِ یک آغوشِ گرم تنگ شده است

همیشه باید کسی باشد همیشه...!


[ یکشنبه 91/9/19 ] [ 9:44 عصر ] [ mohammad ] [ نظر ]


گرمه گرم


یه اتاقی باشه گرمه گرم...روشنه روشن...تو باشی منم باشم...

کفه اتاق سنگ باشه سنگایه سفید...که تو منو بغل کنی...

که نلرزم...که سردم نشه...که نترسم...اینطوری که تو تکیه 

دادی به دیوارو پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوتو

بهت تکیه دادم...با پاهات محکم منو گرفتیو دوتا دستتو دورم

حلقه کردی...بهت میگم چشاتو میبندی؟میگی آره بعد چشاتو

میبندی...بهت میگم برام قصه میگی تو گوشم؟میگی آره بعد

بعد شروع میکنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن...یه عالمه

قصه های طولانی و بلند که هیچوقت تموم نمیشن...میدونی

میخوام رگ بزنم...رگه خودمو...مچه دسته چپمو...یه حرکت

سریع...یه ضربه ی عمیق...بلدی که...ولی تو که نمیدونی 

میخوام رگمو بزنم...تو چشاتو بستی...نمیبینی من تیغ و

از جیبم در میارم ...نمیبینی که سریع میبرم...نمیبینی که 

خون فواره میزنه رو سنگایه سفید...نمیبینی که دستم 

میسوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم آخ که تو چشاتو

باز نکنی و منو نبینی...تو داری قصه میگی...من شلوارک

پامه...دستم رو میزارم رو زانوم و خون از رو زانوم میریزه

رو سنگایه سفید...قشنگه مسیره حرکتش...قشنگه رنگه

قرمزش...ولی حیف که چشات بستست...میبینی سرد 

شدم محکم تر بغلم میکنی که گرم شم...میبینی نامنظم

نفس میکشم تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت...

میبینی هرچی محکم تر بغلم میکنی سردتر میشم...

میبینی دیگه نفس نمیکشم...چشاتو باز میکنی و میبینی

که من مردم...میدونی من میترسیدم خودمو بکشم...از

سرد شدن...ازتنهاییه مردن...از خون دیدن...وقتی بغلم 

کردی دیگه نترسیدم...مردن خوب بود آروم آروم...گریه

نکن دیگه دلم میشکنه ها...دله روح نازکه نشکش دیگه

خب...


[ یکشنبه 91/1/27 ] [ 10:30 صبح ] [ mohammad ] [ نظر ]


love


[ سه شنبه 91/1/1 ] [ 9:41 عصر ] [ mohammad ] [ نظر ]


آخر خط من و تو ...................؟

ندیدی چشمهایم زیر پایت جان سپرد آخر
                                       گلویم از صدای های هایت جان سپرد آخر
نفهمیدی صدایم بغض سنگینی به دوشش بود
                                      به دوشش بود اما از جفایت جان سپرد آخر
نترسیدی بگوید عاشقی نفرین به آیینت که 
                                     از چشمان جادویت خدایت جان سپرد آخر
نمی دانی و می دانم که می دانم نمی دانی
                                     که دل در خواهش آن انزوایت جان سپرد آخر
چقدر عزلت نشینی از برای یار دلگیر است
                                 بخوان شعرم که شعرم در هوایت جان سپرد آخر

 


[ دوشنبه 90/11/17 ] [ 11:44 عصر ] [ mohammad ] [ نظر ]


حقیقت زندگی؟؟

 

http://www.myup.ir/images/54941111575993303502.jpg


ما کسانی را  که به فکرمان هستند به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم برای


کسانی که به فکرمان نیستند. و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برایمان گریه

نمی کنند. این حقیقت زندگی است .

عجیب است ولی حقیقت دارد. اگر این را بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست

!!!!حتی اگر تنها باشی!!!!


http://www.myup.ir/images/29119041982631835468.jpg


[ سه شنبه 90/11/4 ] [ 11:6 عصر ] [ mohammad ] [ نظر ]


تصویری از عشق تو به من؟

http://www.myup.ir/images/80699014786875159125.jpg

 

sam....sam...sam...sam...sam...sam

عشقی که از من میخواستی ؟؟؟؟ چشم هایم را ببندم و بر زبانم مهر خاموشی بزنم  و کاری نکنم.... تا هر کاری که دوست داری انجام دهی...؟ در حالی که مهم نبود ازارم میدهد یا نه؟

ولی یادت باشد روزگار چرخ بزرگیست که می چرخد شاید این بار قرعه بنام تو زنند تا شوی مترسک عشق کسی....شاید ان روز حال مرا درک کنی! شاید؟


[ سه شنبه 90/11/4 ] [ 11:4 عصر ] [ mohammad ] [ نظر ]


تنهام بدون تو ای عشقم


[ یکشنبه 90/11/2 ] [ 10:8 عصر ] [ mohammad ] [ نظر ]